قسم به پاكی ؛ كه تولد آغازيست برای يك رويا ، رويایی برای زندگی. ..
تولد آغازيست برای يك راز ، راز ماندگاری ...
قسم به چشمانِ ستاره كه هر شب در آسمان ، سو سويش دل هزاران عاشق را شاد می كند ...
تولد ، سرآغاز يك انتظار است ، انتظار پيوستنِ خيال درآرزویی دور به وصال ...
و قسم به همه ی خوبی ها تولد بهانه ايست ، بهانه ای برای خدا كه بگويد جريانش هميشه است و
همه هميشه خواهد بود ...
اما سهم من ؛ سهم من از تولد شايد ، روز دگر و فردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم
و اما سهم تو ؛ سهم تو از تولد ؛ ماندگاری ، انتظار، رويا و زندگی ست ...
پس به اندازه ی همه ی خوبی ها ، به اندازه ی همه ی پاكی ها، به اندازه ی همه ی ستاره ها، به
اندازه ی همه ی عشق ها ، به اندازه ی همه ی فرداها ؛
دنيايت پر از اميد ، مهربانی و شادمانی باد .
........................................................
امروز :
وای دقیقن 18 سال پیش خدای مهربون و بزرگم قشنگترین هدیه ی زندگیمو بهم داد ... عارفو بهم داد ...
کسی که من حاضرم براش هر کاری بکنم ... عاشقانه و با تمام وجودم دوسش دارم ... نه دوس داشتن
نه ، کار من دیگه از دوس داشتنم گذشته ، من براش میمیرم ...
عشق من ؛ تو را از بین صدها گل جدا کردم ... توی قلبم جشن عشقت رو به پا کردم ...
عارفی که برام مثه یه خواهر معمولی نبود ... عارف برام همه چیز بود ... یه رفیق ... یه هم راه ... یه هم
دل ... یه هم فکر ... یه برادر ...
ای عزیز هم قبیله ... با تو از یه سرزمینم ... تا به فردای دوباره ... با تو هم قسم ترینم ...
با تو هم قصه ی دردم ... هم صداتر از همیشه ... دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه ...
عارف ؛
همیشه کنارم بود به عنوان همراه ... همیشه پشتم بود به عنوان یه پشتوانه ی محکم ... همیشه
جلوم بود به عنوان یه تکیه گاه تا نیفتم ...
برای نقطه ی پایان تنهایی تو تنها اسمی هستی که صدا کردم ...
داداش قشنگم همون موقع که برای اولین بار بعد از اومدنت ؛ دیدمت ، بوسیدمت ؛ یکی شدیم ... شدیم
یه روح تو دو تا جسم ، که اگه یکی بره اونم دووم نمیاره ...
عشق من ... عشق من ... بگو از پاکی چشمات منو لبریز خواستن کن ... با دستات حلقه ای از گل
بسازو گردن من کن ...
دنیای بدیه داداش ... باید گشت و گشت تا خوباشو پیدا کرد ... هیچ وقت ناامید نشیا ... از بدیه آدما ، از
بی معرفتیهاشون ، از دروغاشون خسته نشیا ... که اگه ببری همه چی تمومه ... همه چی خراب
میشه ...
اگه از مرگ باورها ، از آدم ها دلم سرده ... نوازشم کن تو دستام رو ، که خیلی وقته یخ کرده ...
هفت شهر آرزوهامون همیشه منتظر ماست ... نباید بزاریم دستامون جدا شه ... و نباید بزاریم هیچ
چیزو هیچ کسی ما رو از هم جدا کنه ...
اي که بي تو خود مو تک وتنها ميبينم ... هر جا که پا ميزارم تو رو اون جا ميبينم ...
هر کس دنیایی داره ؛ هدفی داره ... دنیای من و تو ؛ هدف من و تو کوچیک نیس عارف ... پس
مشکلاتمون هم بی نهایت بیشتره ... پس نباید ببازیم ... باید قوی باشیم باید شجاع باشیم ... قوی تر
، شجاع تر ...
من با قدمهایت آغاز می شوم وقتی که میگویی ... پشت سر کسی نیست ... روبه رو تا بی نهایت
پیداست ...
وقتی با توام غمی ندارم ... حتی اگه به هیچی نرسیم ...
آسمونا زیر پامه ... اگه با تو رو زمینم ...
رفیق بی منت تموم لحظه هام ... عارفه ی من ؛
هیچ وقت دستاتو ول نمی کنم ... همیشه دوستت خواهم داشت ... همیشه تو قلب من می مونی ...
و همیشه اینکه : قشنگ ترینو ناب ترین خاطره هام با تو بوده ...
خوشگل داداش ... بغلت می کنم ؛ می بوسمت ... و میگم : تولدت مبارک ... لحظه ی اومدنت مبارک