تبليغاتX
هفت شــــــــهر آرزو هــــــــــا

هفت شــــــــهر آرزو هــــــــــا

یه شهاب تو آسمونه تا نرفته یه آرزو کن

 

امروز ؛

وای امروز ... خیلی روز قشنگی برام بود .

اصلن فکر نمی کردم اینقد خوش بگذره و همه چی عالی باشه !!

آخه این چند روز اعصابم خیلی داغون بود ...

نمی دونم چی بگم ... یه حس خاصی داره 20 ساله شدن ... واقعن حس خاصیه ...

می دونید ؛ یه جورایی اصلن دوس نداشتم دهگانم بشه 2 ؛ ولی به قول عارفه باید سعی کنم از این سن جدیدم نهایت استفاده رو ببرم ...

 

همیشه ؛

وای همیشه عاشق روز تولدمم ... چون همیشه برام خاص بودن ...

از همه ی بچه ها و دوستای گلم و مهمتر از همه ، از خونواده ی عزیزم و کالسکه ی زرین به خاطر تبریکشون ممنونم ... بدونید که برام این کارتون خیلی ارزش داره ... ایشالله که جبران می کنم ...

 

و اما داش عارف ؛

آخه چی بگم دیوونه ... حسابی منو شرمنده ی خودت کردی که ... نمی دونم چه جوری ازت به خاطر همه ی خوبیها و محبت ها و خلاصه به خاطر همه ی دیوونه بازیهات تشکر کنم ...

کولاک کردی امروز بابا ...

 

امروز همه تون منو غافلگیر کردین اساسی ...

 

20 سالگــــــــــــــــــــــــی برو که من اومدم ... تک تک لحظاتت رو با تموم وجودم لمس می کنم ... مگه آدم چند بار 20 سالش میشه ... هان ؟

خب معلومه دیگه فقط یه بار ... یــــــــــــــــــــــــــه بار .

 

راستی عارفه ، به مناسبت 20 ساله شدنم اینو تقدیم می کنم به تو :

تو مثه 2 هستی و من مثه 0 ...  با تو بیستم ؛ بی تو هیچم

به خدا خیلی دوستت دارم .

 

 

 

 

بچه ها من زیاد وقت ندارم ... اگه واسه آپم دیر خبرتون کردم معذرت می خوام .

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

 

ـ چه پستم آن گاه که دنیا به من زر دهد و من به تو سیم ، و تو مرا بخشنده شماری .

 

ـ به هر انسانی امانتی از اشک سپرده شده است و او ، به ناگزیر ، بایست روزی آن را برگرداند .

 

 

 

 

من ؛ بابایی گلم یه دفتر داره که توش ؛ شعر ، متن و خلاصه هر چیزی که خوشش بیاد رو می نویسه ... من این دو بیت شعر رو تو دفترش دیدم گفتم بزارمش تو وبلاگم چون واقعن قشنگ و پرمعناست :

 

 

از نخل برهنه سایه داری مطلب         از مردم این زمانه یاری مطلب

عزت به قناعت است خواری به طمع         با عزت خود بساز و خواری مطلب

 

..............................................................

 

بچه ها یه نصیحت از من که همیشه بابام به منم میگه و اونم اینه که :

تا جایی که می تونی کارهاتو خودت انجام بده ، منتظر نباش تا کسی برات کاری انجام بده .

 

..................................................................................... 

 

بچه ها راستی یه چیزی که این روزا بحثش خیلی داغ داغه و اونم درباره ی کشورمون ایرانه ...

خیلی دوس دارم منم یه کاری ؛ یه کار بزرگی واسه ی ایرانم انجام بدم که البته تو فکرشم هستم یعنی هستیم  ( من و عارفه ی خلم آخ نه گلم ) .

باورتون میشه بعضی موقع ها غرور ملی انگار می خواد خفه م کنه ... به خدا جدی میگما !

 

 

 

پ . ن : همیشه باید فکر کرد ... حتمن راهی هست .

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

عید ... سال نو ... یه سال جدید ... سبزه ... ماهی ... سفره ی هفت سین ... خونه تکونی ... تحول ... تصمیمات جدید ... جا گذاشتن همه ی حسای بد و بد ، تو امسال ... نو شدن ... همه چی رو جمع و جور کردن ، چون دیگه چیزی به تموم شدن 86 نمونده ... دل گرفتگی ... یه حس عجیب و تازه ... اضطراب ...

 

.

.

.

.

.

 

دوستای عزیز من ؛

هنوز عید نیومده اما من عید رو بهتون تبریک میگم ...

از صمیم قلب ؛

براتون یه سال پر از شادی و موفقیت رو آرزو می کنم ...

یادتون نره ؛

باید موقع سال تحویل همدیگرو فراموش نکنیم و برای هم دعا کنیم ...

 

.

.

.

.

.

 

دوس داشتم آپم خیلی خیلی بهتر و قشنگ تر می بود ... ولی حیف که وقتشو نداشتم .

 

.

.

.

.

.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی
 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد  ...


AKHAVAN SALES

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند
 تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت
 دست در حسرت سنگ
 سنگ در آرزوی پرواز است

Mosaddegh

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

؟

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

من به دنیایی می اندیشم كه در آن انسانی

انسان دیگر را تحقیر نمی كند

جایی كه عشق زمین را مقدس كرده

و صلح جاده های آن را زیبا كرده

من به دنیایی می اندیشم كه همه

راه آزادی را می دانند

جایی كه طمع شیره جان را نمی كشد

و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی كشد

به دنیایی كه می اندیشم سیاه و سفید

از هر نژادی كه باشند

زمین را با سخاوت با هم قسمت می كنند

و هر كسی آزاد است

و بدبختی رخت بر می بندد

و شادی، مثل مرواریدی

در زندگی هر كس می درخشد

اینچنین است دنیایی كه به آن می اندیشم ...

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

       
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند

 
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

 
به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

 

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

 
شوخـيه کاغــذي ماسـت ، بخند

 
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

 
فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند

 
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

 
تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند

 
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

 
پَر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند

 
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان

 
به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند .........

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

؟ 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

--( درس دوم )--

 

 

روزهای هفته :

 

 

 

شنبه : تویوایل   

( Toyoil )

 

یکشنبه : ایریوایل

( Iryoil )

 

دوشنبه : وریوایل

( Woryoil )

 

سه شنبه : هوایوایل

( Hwayoil )

 

چهارشنبه : سویوایل

( Suyoil )

 

پنج شنبه : موکیوایل

( Mogyoil )

 

جمعه : کمیوایل

( Kumyoil )

 

 

 

 

 

 

در شب تیره

 

پشت تپه ی شن

 

در میان کویر ، در برهوت

 

نیمه ای تن نهان به توده ی خاک

 

نیمه ای تکیه داده بر تپه

 

مانده در زیر آسمان

 

مبهوت !

 

 

( mosaddegh )

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

 

 

سلام

 

 

میدونید چیه احساس کردم وبلاگم داره تکراری میشه و این خیلی بده ؛ واسه همینم تصمیم گرفتم یه

 

خورده تغییرش بدم - یعنی مطالبش رو تغییر بدم - چیزای جدیدتری بزارم که کمتر کسی تو وبلاگش داده

 

باشه ... واسه شروع گفتم بد نیست زبان کره ای رو آموزش بدم تا بعدا علاوه بر اون چیزای جالب تر و

 

بهتری رو بزارم .

 

 

 

 ::::::::::::::

 

 

 

--( درس اول )--

 

 

ساعات :

 

 

 

ساعت یک : هان شی

 

ساعت دو : توشی

 

ساعت سه : سِشی

 

ساعت چهار :  نِشی

 

ساعت پنج : تَساشی

 

ساعت شش : یاسوشی

 

ساعت هفت : ایلگوپشی

 

ساعت هشت : یادالشی

 

ساعت نه : آهوپشی

 

ساعت ده : یالشی

 

ساعت یازده : یارهَنشی

 

ساعت دوازده : یالتوشی

 

 

 

 ::::::::::::::

 

 

 

 

راه

 

 

دور یا نزدیک ،

 

راهش می توانی خواند

 

هر چه را آغاز و پایانی ست ،

 

- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

 

 

زندگی راهی ست .

 

از به دنیا آمدن تا مرگ !

 

شاید ، مرگ هم راهی ست .

 

 

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،

 

اما - هیچ نزهتگاهِ دشتی نیست !

 

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !

 

هیچ راه بازگشتی نیست !

 

 

بیکران تا بیکران ، امواج خاموش زمان جاری ست

 

زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری ست !

 

 

آه ،

 

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !

 

هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟

 

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟

 

 

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

 

باز باید رفت ،

 

تا در تن توانی هست

 

باز باید رفت ...

 

راه باریک و افق تاریک ،

 

دور یا نزدیک !

 

 

 

( moshiri )

 

 

::::::::::::::

 

 

جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند و کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به

 

انجامش نیست .

 

 

( اسکاول شین )

 

 

::::::::::::::

 

 

تو که نیستی آسمون واسه گُلا قطره بارونی نمی باره دیگه

 

تو که نیستی مهربونیت دیگه نیست

 

تو شبام هیچ کسی قصه نمی گه ...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

عیدتون مبارک .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

ای کاش در سالروز ميلادمان

دوباره متولد می شديم

و تحول خويشتن خويش را جشن می گرفتيم .

 

 

امروز روز تولد منه ... خیلی این روز رو دوسش دارم .

امروز من 19 سالم میشه .

امروز هم زمان با روز تولدم یه اتفاق جالبم برام افتاد که هنوزم باورم نمیشه .

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

رها ز شاخه

 در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش

رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت

به رودها پیوست 
 

و روی رود روان رفت برگ

مرگ اندیش

به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند

سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها 

 

mosaddegh

افسوس

در پیش چشم دنیا 
 
دوران عمر ما 
 

یک قطره دربرابر اقیانوس 
 
درچشمهای آن همه خورشید کهکشان

عمر جهانیان 
 
کم سو تر از حقارت یک فانوس 
 

افسوس
 

mosaddegh

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فقط می خواستم بگم که ... من شاید یه خورده برای مطلب جدیدم دیر خبرتون کنم ... و ببخشید که دیر سر میزنم .

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط ღ بهار ღ |


 

 

 

انسان باشیم

 

 

 

دانه می چید کبوتر ،

 

به سرافشانی بید

 

لانه می ساخت پرستو ،

 

به تماشا خورشید .

 

صبح ، از برج سپیداران ، می آمد باز

 

روز ، با شادی گنجشگان ، می شد آغاز .

 

نغمه سازانِ سراپرده ی دستان و نوا

 

روی این سبزه ی گسترده سراپرده رها .

 

دشت ، همچون پر پروانه پُر از نقش و نگار

 

پَر زنان هر سو پروانه ی رنگین بهار .

 

هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی

 

روح شیدای کسی ، نور و نسیم نفسی !

 

می دمد در همه ، این روح نوازشگر پاک

 

می وزد بر همه ، این نور و نسیم از دلِ خاک !

 

چشم اگر هست به پیدا و به ناپیدا باز

 

نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز :

 

مهر ، چون مادر ، می تابد ، سرشار از مهر

 

نور می بارد از آینه ی پاک سپهر

 

می تپد گرم ، هم آواز زمان ، قلب زمین

 

موج موسیقی رویش ! چه خوش افکنده طنین .

 

ابر ، می آید سر تا پا ایثار و نثار

 

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار

 

رود ، می گرید تا سبزه بخندد شاداب

 

آب ، می خواهد جاری کند از چوب ، گلاب !