تبليغاتX
هفت شــــــــهر آرزو هــــــــــا

هفت شــــــــهر آرزو هــــــــــا

یه شهاب تو آسمونه تا نرفته یه آرزو کن

 
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 10:44 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

هفت شهر آرزوهای من؛ ۵ سالگیت مبارک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

دروودی به گرمی یه حس تازه

 

باز پاییــــــــــــــــز اومد ... پاییز هزار رنگ من ... فصل بی نهایت قشنگ من ... فصل پر از حس تازگی ...

وقتی هنوز نیومده بودی ؛ صدای قدم های پاتو با تموم وجودم می شنیدم ... بوی وجودت داشت دیوونه م می کرد ....

دوستت دارم ... دوستت دارم ... دوستت دارم ... چه جوری بگم ؟؟؟؟

تو واسه ی من پر از حسای خوبی ... پر از حسای انرژی بخش و فوق العاده ...

وقتی میای ؛ میشم یه آدم دیگه ... تموم حسای ناامیدی و بد میرن گم میشن ...

قلبم پر میشه از امید و تازگی ...

تو واسه من ارمغان یه شروعی ...

تو بی نظیری ...

به کلمه نمی تونم توصیف کنم که چقدر برام باارزشی و از بودنت چه حالی دارم ...

دوستت دارم ... همیشه بمون :)

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

روز میلادم مبارک ...

۲۳ سالگیم در اوج اندوه مبارک ...

از بزرگ شدن متنفرم ...

روز تولد رو خیلی دوس دارم ... روز بی نهایت باشکوهیه ولی منو یاد بزرگ شدن میندازه!!!!

من عاشق روز تولدم ، من عاشق ۱۴ اردیبهشتم ولی ...!؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

فقط به رسم نو شدن !!!

سال نود مبارك ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 4:21 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

ديروز تولد وبلاگم بود ...

هفت شهر آرزوها ۴ سالگيت مبارك ...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و موميايي به خاك بسپارند تا اجزاي بدنم ذرات خاك ايران را تشكيل دهد( كوروش كبير )

امروز تولد كوروش كبير است ... مردي كه ۲۵۶۴ سال پيش به انسان بودن افراد احترام مي گذاشت ...

به ياد پدر ايران زمين ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 9:30 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

امروز ۱۴ ارديبهشت . ساعت دو و نيم بامداد . من بهار . ۲۲ ساله شدم .

چقدر زود گذشت !!!

يعني اين منم كه ۲۲ سالم شده ؟ . چرا باور نمي كنم ؟ . چرا ۲۲ سالگي رو دوس ندارم ؟ .

 

روز ميلادم مبارك . 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 10:35 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

آنچه را ويرانگر پاييز درهم ريخت ،

غارت كرد ، برد ،

آنچه را سرماي دي ،

يك سر به نابودي سپرد ،

و آنچه را كولاك بهمن ،

زير پاي خود فشرد ؛

باز مي سازد بهار .

...

تار و پودش ، تشنه ي سازندگي ست .

در نهادش نيروي جان آفرين زندگي ست .

در تكاپويي گران ، بي هاي و هوست .

چهره اش ، رنگين كماني از بهشت آرزوست .

وين همه آبادي و شادي از اوست .

...

.

.

.

.

.

آره داره بهار مياد ... يه فصل نو ... يه تولد ... تولد زمين ...

مي دوني يه جورايي از اينكه داره زمستون تموم ميشه ناراحتم ... مي دوني چرا ؟ چون اصلن هيچ سرمايي رو حس نكردم ... و هنوز هم اون گرماي وحشتناك تابستون از يادم نرفته ... انگار بدون اينكه خنك شيم دوباره داره اون گرماي وحشتناك مياد ... گرمايي كه ؛ حس مي كنم شدتش خيلي خيلي بيشتر از گرماي قبلي بايد باشه ...

ولي خب چاره چيه ... در كل زياد خرسند نيستما ... آخه مي دوني من هميشه عاشق لباس گرم و پالتو شالو كلاه و دستكشم ... مثه اينكه آخرم آرزو به دل مي ميرم ...

توي تابستون آدم آرزوي مرگ مي كنه ...

ولي خب جدا از مسائل آب و هوايي من تصميمات جديد و بزرگي گرفتم ...

بايد يه خورده به هدف هام نظم بدم ...

.

.

.

.

.

دنياي عجيبيه ... انگار همه چيز و همه كس تولد رو تجربه مي كنن و حتي مرگ رو ولي هيچ وقت از بين نميرن ... دوباره به يه شكل ديگه متولد ميشن ...

واقعن هدف خدا از اين آفرينش چي بوده ؟

نمي دونم ولي يه حسي بهم ميگه هدف پوچ و كوچيكي در بين نيست ... و هيچ كس هم نمي دونه واقعن هدف چي بوده ...

بعضي موقع ها يه جورايي آدم به پوچي ميرسه ... واقعنم ميرسه ها ... ميشينه فكر مي كنه ميگه آخرش كه چي ...

نمي دونم ولي احساسم اينو بهم ميگه كه من پوچ نيستم كه بخوام به پوچي برسم ...

هدف از آفرينش اين همه شگفتي هم پوچ نبوده ... خدايا مي خواي به ما چي رو بگي ؟ اصلن اين همه تولد و مرگ آخرش چي ميشه ...

مي دوني دوست من بشين به جاي حرفاي پوچ و خاله زنكي به اين چيزا فكر كن و خودتو رشد بده ...

نزار چيزهاي پوچ اسيرت كنن و آزادي رو ازت بگيرن ...

 

دوست اهورايي من ؛ 89 بر تو مبارك ...

و به اميد اون روزي كه با آزادگي به زندگي بدروود بگيم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 9:55 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

امشب بعد مدت ها دارم آپ مي كنم ...

هفت شهر آرزوها از دستم خيلي دلخوره ...

آخه حتي تولدشم نيومدم تبريك بگم ...

ولي اونقدر قلب بزرگي داره كه هيچ وقت دلگير بودنش طول نمي كشه و هميشه چشم به راهه تا من بيام ؛ بيام تا براش بگم از روزايي كه نبودم ...

دفترمم زير تخت داره انتظار مي كشه ...

اشكال كار از كجاس ؟

عارف و آدم برفي بهم گفتن مقصر اصلي خودمم ... !

...

 

؟ 

...

خدا جونم چقدر بدبخته اون كسي كه آواز دلنشين تو رو نمي شنوه ... ! تو داري تو كوچه هاي ما قدم ميزني و آواز مي خوني و ما نمي شنويم ... !

خدا جونم تو ما رو آزاد آفريدي و ما چقدر ابلهيم كه خودمون رو اسير كرديم ... !

...

 

 

كودكي من دوستت دارم ؛ چون دنياي تو بي نهايته ..... :)

 

 ...  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

واي آخ جووووونمي جووون ! بالاخره اين پاييز دوست داشتني اومد با يه عالمه چيزاي قشنگ ...

قبل اينكه پاييز بياد من بوشو با تموم وجودم حس مي كردم ... واي آدم انگار ديوونه ميشه وقتي اين بو به مشامش مي خوره ...

تابستون امسال بي نهايت كسل كننده و وحشتناك بود ! نمي دونم همه ي تابستونا همين جوري بودن و من يادم نمياد يا نه واقعن تابستونه امسال فقط اين طوري بود ! ... در هر صورت خيلي خوشحالم تموم شد ... گرماش خيلي كلافه كننده بوووووووود ...

اين بحران وحشتناك و مزخرف هم بالاخره تموم شد ! روزاي بدي كه پر از سردرگمي و حس بد بود ! اما تموم شد ...

به خودم قول دادم با اومدن پاييز همه ي اون حساي بدو از تو وجودم بريزم بيرون و تموم ريه هامو پر كنم از حس بي نهايت قشنگ پاييز ...

به خودم گفتم بايد پر از انرژي و هيجان بشم ... آخه تصميماي بزرگي گرفتم ؛ خيلي بزرگ ... براي رسيدن به اونا بايد خيلي ي ي ي ي تلاش كنم ...

مي خوام با اومدن اين پاييز قشنگ كه چقدر اسم بي نظيري هم داره خودمو بسازم ... به معناي واقعي مي خوام خودمو بسازم ... همه چي خوبه ؛ همه چي براي نو شدن عاليه ؛ همه چي انگار دست به دست هم دادن تا من تازه بشم ........

من بچه گيمو با هيچ چيزي عوض نمي كنم ... وقتي بچه باشي مي توني به تموم دست نيافتني ها دست پيدا كني ... وقتي بچه باشي مي توني پر از نشاط و سرزندگي باشي ... وقتي بچه باشي مي توني راحت راحت پاك و بي آلايش و ساده بموني ...................... پس من هيچ وقت نمي خوام بزرگ بشم م م م م م م م م م م م م م م م م  :)

.

.

.

حرف زياد دارم ... سعي مي كنم از اين به بعد بيشتر بيام تو وبلاگم بنويسم ...

دلم مي خواست اول پاييز مي اومدم و آپ مي كردم اما تنبلي ي ي ي ي ي ي كردم

بهار تنبل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل ل  :(

 

پاييزتون هزار با مبارك

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .

" نادر شاه افشار "                                                                 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

همه هستي من آيه تاريكيست كه ترا در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر ميگردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر ميدارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي كه به اندازه يك تنهاييست
دل من
كه به اندازه يك عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي
و به آواز قناري ها
كه به اندازه يك پنجره مي خوانند
آه
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست كه آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يك پله متروكست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن كه به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي كارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل كوكب مي چسبانم
كوچه اي هست كه در آنجا
پسراني كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريك و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دختركي مي انديشند كه يك شب او را باد با خود برد
كوچه اي هست كه قلب من آن را
از محله هاي كودكيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمي از تصويري آگاه
كه ز مهماني يك آينه بر ميگردد
و بدينسانست
كه كسي مي ميرد
و كسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري كه به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد كرد
من
پري كوچك غمگيني را
مي شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد
و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري كوچك غمگيني كه شب از يك بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يك بوسه به دنيا خواهد آمد ...

...

داداش پاك و ديوونه ي من امروز روزه تولدته ... يعني نوزده ساله كه خدا تو رو به من داد ...

من باهات مي مونم تا آخره آخرش ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 5:42 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

هر کس به طریقی دل ما می شکند. بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند. گر بیگانه می شکند حرفی نیست از دوست بپرسید که چرا می شکند؟!

.....................................................................

؟

 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

..............................................................................................................

؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

راه خواهم افتاد

باز از ريشه به برگ

باز از " بود " به " هست "

باز از خاموشي تا فرياد !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

۲۹ بهمن ، روز سپندارمزگان ؛ روز عشق ايراني ها مبارك ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

يوهوووووووووووووو ... يه خبر !!!!!

اگه گفتين چي ؟؟؟؟؟

خب معلومه ديگه !

تولد وبلاگ نازمه ... جايي كه من دقيقن دو سال پيش ساختمش و بي نهايت دوسش دارم ... من هفت شهر آرزوهامو بي نهايت دوسش دارم ........

تولد وبلاگ خوشگلم 15 آذر بود اما منه بد نيومدم آپش كنم ولي تقصيري هم نداشتم آخه ! خوده وبلاگم اينو مي دونه ؛‌ مگه نه نازنازيه من ؟

همين وبلاگ باعث چنتا اتفاق تو زندگيم شد !............

با اينكه وبلاگم دو سالش شده اما من اين اولين باريه كه ميام تولدشو تبريك ميگم ! پارسال نشد كه بيام و بهش تبريك بگم ! امسالم كه با چند روز تاخير اين كارو كردم ......... اما با تموم اين كوتاهيا وبلاگم هيچي بهم نگفت ... وبلاگ ناز من بي نهايت مهربونه ؛ خيلي هم بهم كمك مي كنه ؛ من باهاش درودل مي كنم ؛ حرفامو بهش ميگم اونم به هيشكي نميگه ؛ نه دلمو ميشكونه و نه بي معرفته ...

وبلاگ خوشگلم منو ببخش كه دير به دير ميام پيشت و آپت مي كنم ... يادمه قبلنا خيلي پرسروصدا بودي ولي حالا خيلي ساكتي ... كه مي دونم تقصير خودمه ... ولي تو اونقدر خوبي كه هيچي به من نميگي و تو سكوت منتظر بهارت مي موني !

اما اينو بدون با اينكه من خيلي دير به دير ميام پيشت واسه اين نيست كه بي معرفت شدم و يا ديگه دوستت ندارم ! و اينم مي دونم كه تو اين طوري فكر نمي كني چون تو از همه چيز من باخبري ... اما بازم ببخشيد ،‌ باشه ؟

ميگم بيا دست به دست هم بديم و به شهابي كه تو آسمون دلته لبخند بزنيمو آرزو كنيم ... براي هم بهترين آرزوها رو كنيم و براي كسايي كه دوسشون داريم ...

 

هفت شهر آرزوهاي من ؛ تولدت مبارك ... روزي كه من و تو با هم دوست شديم مبارك ...

اگه بدوني چقد دوستت دارم ... اميدوارم هميشه براي بهارت بموني ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 9:51 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

صحنه های زشت و زیبا ،

در تما شا خانه ی دنیا ،

فراوان است .

چهره آرای جهان

نقش آفرینِ عشق و مرگ ،

صحنه ها را کارگردان است .

 

عشق ،

هستی بخش روح کائنات .

مرگ ،

سامان سازِ قانون حیات .

 

با نسیم صبحگاهی ، پرده بالا می رود :

بال خونین کبوتر ، زیرِ چنگالِ عقاب !

بر رخِ گل بوسه هایِ آفتاب !

گردنِ آهو به دندانِ پلنگ !

بازی پروانه ها ،

در سوسَنِستانی سراسر عطر و رنگ .

خشم دریا ، موج کوبنده ، بلای مرگبار ،

نوشداروی زلالِ آب پای کشتزار !

لرزه ای سنگین بر اندام زمین

غارتِ جانِ هزاران نازنین .

ساغر افشانی کند خورشید تاک ،

بوی جان باز آورد از جسم خاک ...!

 

آنچه قانون حیات است و دوام کائنات ،

گر سراپا نوش و نیش ،

ناگزیر ؛

من سرتسلیم می آرم به پیش .

آنچه ویران می کند روح مرا

بی رحمیِ انسان به انسان است !

 

صحنه های تیره ی تاریخ را ، هر بار ،

دیدگانم درنوردیده ست ؛

با بعضی گران در اشک غلتیده ست .

گرچه می خوانم : مسیحا را کسی با میخ ، روی دار

کوبیده ست !

گرچه از دژخیم او بی رحم تر هم ، دیده ی نابارورم دیده ست ؛

گرچه صدها ، صد هزاران آدمی را

کوره های شوم انسان سوز ، بلعیده ست ؛

باز ،

حتی کشتن یک مرغ ، با دست بشر ،

در باورم آسان نگنجیده ست !

کشتن انسان به تیر و تیغِ انسانی دگر؟

آه ، این نه آسان است !

 

دیگر این بیداد ، کارِ صحنه آرا نیست .

حکم قانونِ حیات و کارِ دنیا نیست .

پهنه ی این صحنه را ، زشتی چنان در خود فرو برده ،

که دیگر بازیِ پروانه ها هم ،

هیچ زیبا نیست !

 

 

بال خونین کبوتر زیر چنگال عقاب ،

گردنِ آهو به دندان پلنگ ،

خشم دریا ، زلزله ،

هر چه طاقت سوز آید در نظر ؛

چهره ی انسانِ محروم از عدالت ،

دادخواهِ بی گناه ،

هست طاقت سوز تر

تا فرو افتادن این پرده ،

چشم جان من ،

از تماشا رویگردان است ...

گریان است !

 

 

- - فریدون مشیری ـ ـ

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

قسم به پاكی ؛ كه تولد آغازيست برای يك رويا ، رويایی برای زندگی. ..

تولد آغازيست برای يك راز ، راز ماندگاری ...

قسم به چشمانِ ستاره كه هر شب در آسمان ، سو سويش دل هزاران عاشق را شاد می كند ...

تولد ، سرآغاز يك انتظار است ، انتظار پيوستنِ خيال درآرزویی دور به وصال ...

و قسم به همه ی خوبی ها تولد بهانه ايست ، بهانه ای برای خدا كه بگويد جريانش هميشه است و

همه هميشه خواهد بود ...

اما سهم من ؛ سهم من از تولد شايد ، روز دگر و فردایی باشد كه هرگز بدان دست نيابم

و اما سهم تو ؛ سهم تو از تولد ؛ ماندگاری ، انتظار، رويا و زندگی ست ...

پس به اندازه ی همه ی خوبی ها ، به اندازه ی همه ی پاكی ها، به اندازه ی همه ی ستاره ها، به

اندازه ی همه ی عشق ها ، به اندازه ی همه ی فرداها ؛

دنيايت پر از اميد ، مهربانی و شادمانی باد .

 

........................................................ 

 

امروز :

 

وای دقیقن 18 سال پیش خدای مهربون و بزرگم قشنگترین هدیه ی زندگیمو بهم داد ... عارفو بهم داد ...

کسی که من حاضرم براش هر کاری بکنم ... عاشقانه و با تمام وجودم دوسش دارم ... نه دوس داشتن

نه ، کار من دیگه از دوس داشتنم گذشته ، من براش میمیرم ... 

 

عشق من ؛ تو را از بین صدها گل جدا کردم ... توی قلبم جشن عشقت رو به پا کردم ...

 

عارفی که برام مثه یه خواهر معمولی نبود ... عارف برام همه چیز بود ... یه رفیق ... یه هم راه ... یه هم

دل ... یه هم فکر ... یه برادر ...

 

ای عزیز هم قبیله ... با تو از یه سرزمینم ... تا به فردای دوباره ... با تو هم قسم ترینم ...

با تو هم قصه ی دردم ... هم صداتر از همیشه ... دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه ...

 

عارف ؛

همیشه کنارم بود به عنوان همراه ... همیشه پشتم بود به عنوان یه پشتوانه ی محکم ... همیشه

جلوم بود به عنوان یه تکیه گاه تا نیفتم ...

 

برای نقطه ی پایان تنهایی تو تنها اسمی هستی که صدا کردم ...

 

داداش قشنگم همون موقع که برای اولین بار بعد از اومدنت ؛ دیدمت ، بوسیدمت ؛ یکی شدیم ... شدیم

یه روح تو دو تا جسم ، که اگه یکی بره اونم دووم نمیاره ...

 

عشق من ... عشق من ... بگو از پاکی چشمات منو لبریز خواستن کن ... با دستات حلقه ای از گل

بسازو گردن من کن ...

 

دنیای بدیه داداش ... باید گشت و گشت تا خوباشو پیدا کرد ... هیچ وقت ناامید نشیا ... از بدیه آدما ، از

بی معرفتیهاشون ، از دروغاشون خسته نشیا ... که اگه ببری همه چی تمومه ... همه چی خراب

میشه ...

 

اگه از مرگ باورها ، از آدم ها دلم سرده ... نوازشم کن تو دستام رو ، که خیلی وقته یخ کرده ...

 

هفت شهر آرزوهامون همیشه منتظر ماست ... نباید بزاریم دستامون جدا شه ... و نباید بزاریم هیچ

چیزو هیچ کسی ما رو از هم جدا کنه ...

 

اي که بي تو خود مو تک وتنها ميبينم ... هر جا که پا ميزارم تو رو اون جا ميبينم ...

 

هر کس دنیایی داره ؛ هدفی داره ... دنیای من و تو ؛ هدف من و تو کوچیک نیس عارف ... پس

مشکلاتمون هم بی نهایت بیشتره ... پس نباید ببازیم ... باید قوی باشیم باید شجاع باشیم ... قوی تر

، شجاع تر ...

 

من با قدمهایت آغاز می شوم وقتی که میگویی ... پشت سر کسی نیست ... روبه رو تا بی نهایت

پیداست ...

 

وقتی با توام غمی ندارم ... حتی اگه به هیچی نرسیم ...

 

آسمونا زیر پامه ... اگه با تو رو زمینم ...

 

رفیق بی منت تموم لحظه هام ... عارفه ی من ؛

هیچ وقت دستاتو ول نمی کنم ... همیشه دوستت خواهم داشت ... همیشه تو قلب من می مونی ...

و همیشه اینکه : قشنگ ترینو ناب ترین خاطره هام با تو بوده ...

 

خوشگل داداش ... بغلت می کنم ؛ می بوسمت ... و میگم : تولدت مبارک ... لحظه ی اومدنت مبارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

امروز ؛

وای امروز ... خیلی روز قشنگی برام بود .

اصلن فکر نمی کردم اینقد خوش بگذره و همه چی عالی باشه !!

آخه این چند روز اعصابم خیلی داغون بود ...

نمی دونم چی بگم ... یه حس خاصی داره 20 ساله شدن ... واقعن حس خاصیه ...

می دونید ؛ یه جورایی اصلن دوس نداشتم دهگانم بشه 2 ؛ ولی به قول عارفه باید سعی کنم از این سن جدیدم نهایت استفاده رو ببرم ...

 

همیشه ؛

وای همیشه عاشق روز تولدمم ... چون همیشه برام خاص بودن ...

از همه ی بچه ها و دوستای گلم و مهمتر از همه ، از خونواده ی عزیزم و کالسکه ی زرین به خاطر تبریکشون ممنونم ... بدونید که برام این کارتون خیلی ارزش داره ... ایشالله که جبران می کنم ...

 

و اما داش عارف ؛

آخه چی بگم دیوونه ... حسابی منو شرمنده ی خودت کردی که ... نمی دونم چه جوری ازت به خاطر همه ی خوبیها و محبت ها و خلاصه به خاطر همه ی دیوونه بازیهات تشکر کنم ...

کولاک کردی امروز بابا ...

 

امروز همه تون منو غافلگیر کردین اساسی ...

 

20 سالگــــــــــــــــــــــــی برو که من اومدم ... تک تک لحظاتت رو با تموم وجودم لمس می کنم ... مگه آدم چند بار 20 سالش میشه ... هان ؟

خب معلومه دیگه فقط یه بار ... یــــــــــــــــــــــــــه بار .

 

راستی عارفه ، به مناسبت 20 ساله شدنم اینو تقدیم می کنم به تو :

تو مثه 2 هستی و من مثه 0 ...  با تو بیستم ؛ بی تو هیچم

به خدا خیلی دوستت دارم .

 

 

 

 

بچه ها من زیاد وقت ندارم ... اگه واسه آپم دیر خبرتون کردم معذرت می خوام .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

ـ چه پستم آن گاه که دنیا به من زر دهد و من به تو سیم ، و تو مرا بخشنده شماری .

ـ به هر انسانی امانتی از اشک سپرده شده است و او ، به ناگزیر ، بایست روزی آن را برگرداند .

بابایی گلم یه دفتر داره که توش ؛ شعر ، متن و خلاصه هر چیزی که خوشش بیاد رو می نویسه ... من این دو بیت شعر رو تو دفترش دیدم گفتم بزارمش تو وبلاگم چون واقعن قشنگ و پرمعناست :

 

از نخل برهنه سایه داری مطلب از مردم این زمانه یاری مطلب

عزت به قناعت است خواری به طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب

..............................................................

بچه ها یه نصیحت از من که همیشه بابام به منم میگه و اونم اینه که :

تا جایی که می تونی کارهاتو خودت انجام بده ، منتظر نباش تا کسی برات کاری انجام بده .

.....................................................................................

بچه ها راستی یه چیزی که این روزا بحثش خیلی داغ داغه و اونم درباره ی کشورمون ایرانه ... البته از اون لحاظ !

خیلی دوس دارم منم یه کاری ؛ یه کار بزرگی واسه ی ایرانم انجام بدم که البته تو فکرشم هستم یعنی هستیم ( من و عارفه ی خلم آخ نه گلم ) .

 

 

پ . ن : همیشه باید فکر کرد ... حتمن راهی هست .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

عید ... سال نو ... یه سال جدید ... سبزه ... ماهی ... سفره ی هفت سین ... خونه تکونی ... تحول ... تصمیمات جدید ... جا گذاشتن همه ی حسای بد و بد ، تو امسال ... نو شدن ... همه چی رو جمع و جور کردن ، چون دیگه چیزی به تموم شدن 86 نمونده ... دل گرفتگی ... یه حس عجیب و تازه ... اضطراب ...

 

.

.

.

.

.

 

دوستای عزیز من ؛

هنوز عید نیومده اما من عید رو بهتون تبریک میگم ...

از صمیم قلب ؛

براتون یه سال پر از شادی و موفقیت رو آرزو می کنم ...

یادتون نره ؛

باید موقع سال تحویل همدیگرو فراموش نکنیم و برای هم دعا کنیم ...

 

.

.

.

.

.

 

دوس داشتم آپم خیلی خیلی بهتر و قشنگ تر می بود ... ولی حیف که وقتشو نداشتم .

 

.

.

.

.

.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:15 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

 

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 

کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود 
 

و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی

 

دمادم تق و تق منقار می زد باز 
 

و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز 
 

نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است

 

و تنها می خورد هر کس که دارد  ...

 

AKHAVAN SALES

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

تا مگر شیشه این کاخ به هم درشکند 
 

تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت 

 دست در حسرت سنگ 
 

سنگ در آرزوی پرواز است

 

Mosaddegh 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

من به دنیایی می اندیشم كه در آن انسانی

انسان دیگر را تحقیر نمی كند

جایی كه عشق زمین را مقدس كرده

و صلح جاده های آن را زیبا كرده

من به دنیایی می اندیشم كه همه

راه آزادی را می دانند

جایی كه طمع شیره جان را نمی كشد

و زیاده خواهی زنگاری بر روزمان نمی كشد

به دنیایی كه می اندیشم سیاه و سفید

از هر نژادی كه باشند

زمین را با سخاوت با هم قسمت می كنند

و هر كسی آزاد است

و بدبختی رخت بر می بندد

و شادی، مثل مرواریدی

در زندگی هر كس می درخشد

اینچنین است دنیایی كه به آن می اندیشم ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست ، بخند

       
آدمـک مـرگ هـمين جاست ، بخند

 
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي

 
به خـدا ، مثـل تـو تنهـاست ، بخند

 

دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد

 
شوخـيه کاغــذي ماسـت ، بخند

 
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

 
فکر کن گريـه چـه زيباست ، بخند

 
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست

 
تـازه انگار کـه فـرداسـت ، بخند

 
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم

 
پَر زدن نيست کـه درجاسـت ، بخند

 
آدمــک نغمــه ی آغــاز نخوان

 
به خــدا آخــر دنيـاست ، بخند .........

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

؟ 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

 

 

--( درس دوم )--

 

 

روزهای هفته :

 

 

 

شنبه : تویوایل   

( Toyoil )

 

یکشنبه : ایریوایل

( Iryoil )

 

دوشنبه : وریوایل

( Woryoil )

 

سه شنبه : هوایوایل

( Hwayoil )

 

چهارشنبه : سویوایل

( Suyoil )

 

پنج شنبه : موکیوایل

( Mogyoil )

 

جمعه : کمیوایل

( Kumyoil )

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

 

 

در شب تیره

 

پشت تپه ی شن

 

در میان کویر ، در برهوت

 

نیمه ای تن نهان به توده ی خاک

 

نیمه ای تکیه داده بر تپه

 

مانده در زیر آسمان

 

مبهوت !

 

 

( mosaddegh )

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 10:23 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  | 

سلام

میدونید چیه احساس کردم وبلاگم داره تکراری میشه و این خیلی بده ؛ واسه همینم تصمیم گرفتم یه

خورده تغییرش بدم - یعنی مطالبش رو تغییر بدم - چیزای جدیدتری بزارم که کمتر کسی تو وبلاگش داده

باشه ... واسه شروع گفتم بد نیست زبان کره ای رو آموزش بدم تا بعدن علاوه بر اون چیزای جالب تر و

بهتری رو بزارم .

::::::::::::::

--( درس اول )--

ساعات :

ساعت یک : هان شی

ساعت دو : توشی

ساعت سه : سِشی

ساعت چهار : نِشی

ساعت پنج : تَساشی

ساعت شش : یاسوشی

ساعت هفت : ایلگوپشی

ساعت هشت : یادالشی

ساعت نه : آهوپشی

ساعت ده : یالشی

ساعت یازده : یارهَنشی

ساعت دوازده : یالتوشی

::::::::::::::

راه

دور یا نزدیک ،

راهش می توانی خواند

هر چه را آغاز و پایانی ست ،

- حتی هر چه را آغاز و پایان نیست - !

زندگی راهی ست .

از به دنیا آمدن تا مرگ !

شاید ، مرگ هم راهی ست .

راه ها را کوه ها و دره هایی هست ،

اما - هیچ نزهتگاهِ دشتی نیست !

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !

هیچ راه بازگشتی نیست !

بیکران تا بیکران ، امواج خاموش زمان جاری ست

زیر پای رهروان ، خوناب جان جاری ست !

آه ،

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی !

هیچ آیا یک قدم ، دیگر توانی راند ؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند ؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت ،

تا در تن توانی هست

باز باید رفت ...

راه باریک و افق تاریک ،

دور یا نزدیک !

( moshiri )

::::::::::::::

جایی هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند و کاری هست که جز تو هیچ کس قادر به

انجامش نیست .

( اسکاول شین )

::::::::::::::

تو که نیستی آسمون واسه گُلا قطره بارونی نمی باره دیگه

تو که نیستی مهربونیت دیگه نیست

تو شبام هیچ کسی قصه نمی گه ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عیدتون مبارک .

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 10:14 بعد از ظهر  توسط ღ بهار ღ  |